تبليغاتX
جواد خان
جواد خان
صفحه نخست The IT News Designing by MAXTheme پست الكترونيك Save Page خانگي سازي Wallpaper Date اضافه به علاقه منديها
درباره وبلاگ

وبلاگ شخصی
منوي اصلي
صفحه نخست -
پست الكترونيك -
نوشته هاي پيشين -
آرشيو مطالب
هفته چهارم اسفند 1387 -
هفته چهارم بهمن 1387 -
هفته چهارم آبان 1387 -
هفته دوم آبان 1387 -
هفته دوم تیر 1387 -
هفته سوم اردیبهشت 1387 -
هفته دوم اردیبهشت 1387 -
هفته اوّل اردیبهشت 1387 -
هفته دوم دی 1386 -
هفته اوّل دی 1386 -
موضوعات
کامپیوتر -
موبایل -
عشق -
اینترنت -
نرم افزار -
امنیت -
سخت افزار -
شبکه -
متفرقه -
لينكدوني
.:: MAX Theme ::. -
پسر ایرونی -
MAXtheme -
دوستی چیست؟ -
گوشی خود را راحت بفروشید -
سایت تخصصی موبایل -
ایران موبایل -
دایره المعارف -
برترین مقالات کامپیوتر -
Iranjavascript -
نسيم ياد معبود در كويرستان جان -
خلوت من -
*اسرار موفقيت* -
خانهآرزو -
گل یخ -
:: مطالب علمي :: -
جك و لطيفه -
وبلاگ رسمي دوستداران و منتقدان دكتراحمدي نژاد -
کدهای جاوا اسکریپت -
Google -
به وبلاگ ریاضیات خوش امدید -
MIHAN OOWNLOAD -
سایت تخصصی موبایل -
انجمنتخصصی موبایل -
ترفند.اموزش رایگان.مطالب جالب موبایل -
کتابخانه مجازی تلفن همراه -
جدیترین کلیپهای ایرانی موبایل -
کانون گفتمان قران -
سازمان حجو زیارت جمهوری اسلامی ایران -
لبیک حج -
www.choogh -
امكانات





Powered by WebGozar

لوگوي دوستان

 گروه طراحي قالب هاي مكس

Your Logo

Your Logo

لوگوهاي ديگر
آمار وبلاگ
افراد آنلاين: -
مجموع بازديدها: -
لوگوي وبلاگ

Your Logo
طراح قالب

 گروه طراحي قالب هاي مكس
















به نام تک مکانیک قلب های تصادفی
دوشنبه دهم دی 1386

(¨*.¸سلطان قلبم¸.*¨)

بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته... اما مرده است. دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم... سلطان قلبم تو هستی... من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم ... سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد... و این اندیشه سردم می کند.. به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر .. دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین ... مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..

 

*چرا آقاییون زودتر از خانوما میمیرن؟(البته دور از جون شما!!)*

این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم

اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید
اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید

اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید

اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید

اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده
اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده

اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید
اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید

اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است

اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند

اگر از هیکل او تعریف کنید...منحرف هستید
اگر تعریف نکنید...شما را هم جنس باز تلقی می کنند

اگر از آنها بخواهید که موهای پایشان را تمیز کنند و هیکل خود را روی فرم نگه دارند... شما یک مرد شهوتران هستید
اگر نخواهید...شما اصلا رمانتیک نیستید

اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید
اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید

اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید

اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید
اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید

اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید

اگر او را زیاد بخواهید...شهوتران هستید
اگر نخواهید...پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:28
[لينك ثابت] |
سخن از قاصدک
دوشنبه دهم دی 1386
 

بنام نگارنده هستی

نشسته بودم لب پنجره و به افق نگاه می کردم. افقی که در آن تو را یافتم پرندگان باغ زندگانی این سو و آن سو می رفتند قاصدکها گاه خنده سر می دادند و گاه می گریستند که قاصدکی کنار پنجره آمد رو به رویم نشست اونو تو دستام گرفتم و با تمام وجود نوازشش کردم گفتم چی شده قاصدک چرا کنار من آمدی نکند از جانب او آمدی خنده اش آرامم کرد و دانستم که از جانب تو آمده است پرسیدم چه خبر از دوست برایم آوردی از دوستی که یک سفر پیش مهتاب داشت،دوست داشتم از مهتاب برایم بگوید اما هرچه گفتم با ناز و ادا قبول نکرد که از مهتاب برایم چیزی بگوید. جز قاصدک از از هر کی سراغ تو را می گرفتم می گفت نه بابا اون دیگه رفت تو رؤیاها دلم می خواست قاصدک چیزی از تو برایم بگه اما اون مثل همیشه این کارو نکرد دیگه دلم گرفته بود راست راستی داشت باورم می شد که تو برای همیشه توی رؤیاهام رفتی یک دفعه قاصدک زد زیر خنده فهمیدم اون هم منو سر کار گذاشته...

 

اگرپسری بر ضد دخترها حرفی زد بدونید :

1: ازهمه بیشتر دنبال دخترهاست و براشون له له میزنه!!

2: حکایتش حکایت همون گربه هست که دستش به گوشت نمیرسید می گفت پیف پیف بو می ده!

3: تا حالا صد تا دخترسر کارش گذاشتند و حالشو گرفتند !

4: تا حالا هر چی التماس کرده دخترای ناز ایرونی که سهله یه وزغ ماده هم تحویلشون نگرفته!!

5: توی دانشگاه نمره های ماکزیمم دخترا رو دیده و برای اینکه کسی نفهمه آی کیوش در حد کلوخه مجبوره بشینه برای دخترا حرف در بیاره

6: تو خونه همش به خاطر شلخته بودنش (مخصوصا موها و دماغ ) و تمیزی و خوشتیپی خواهرش مدام زدند تو سرش

7: از اینکه با صد نوع مدل موی مختلف و خط ریشای عجیب غریب نمیتونه قیافه مثل اژدهاشویه کم شبیه آدما بکنه به دخترای ایرونی که با آرایش زیباتر میشند حسودی می کنه

8: می بینه یک نفر تو دنیا پیدا نمیشه که فقط یه بار منتشو بکشه و باید یه عمر ناز کش باشه

9: می بینه خیلی از مردا و پسرای اطرافش (وحتی خودش) حاضرند با اشاره یه خانم همه چی شونو فدا کنند اون وقته که میسوزه و زنگ می زدنه به آتش نشانی....

 

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:27
[لينك ثابت] |
خودخواهی یا دیگرخواهی
دوشنبه دهم دی 1386

خودخواهی یا دیگرخواهی

 

برایم مهم نیست که دیگران راجع به من چی فکر می کنند و بعد چه می گویند،برایم مهم است که من راجع به دیگران چی فکر می کنم و بعد هیچ نمی گویم و خودخواهانه نیست،بر خلاف آنچه بسیاری فکر

می کنند، اگر می گویم من به تایید دیگران احتیاجی ندارم.

و

یک جمله زیبا که یک جوری به حرفهای من ربط داره

از معلم شهید دکتر شریعتی،کتاب هبوط:

 

تقیۀ درد زیباتربن نمایش ایمان است.

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:25
[لينك ثابت] |
خدایا
دوشنبه دهم دی 1386

خدایا

به هر که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است،

و به هر که دوست تر می داری،

بچشان که دوست داشتن از عشق برتراست!

 

معلم شهید شریعتی

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:24
[لينك ثابت] |
آتش دوستی
دوشنبه دهم دی 1386

آتش دوستی

اگر شعله ی آتش دوستی  خاموش هم شود خاکستر آن همچنان گرم می ماند ولی خاکستر آتش عشق سرد سرد است.

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:23
[لينك ثابت] |
عاشق نشو رسوا ميشی!
دوشنبه دهم دی 1386
عاشق نشو رسوا ميشی!
 
در اين غربت آشنا ، در كوچه هاي آراسته به ديوارهاي كج و كوله كه با گردن خميده شان همچنان استوار ايستاده اند و گويي رازهاي عصرها در آن نهفته است كه از بس اين بارها را بر دوش كشيده اند سايه اي كوتاه اما به درازي ره عشق و به ‍ژرفاي پيوند مقدس دوستي دارند من خسته مي روم و مي روم.
نمي دانم با خود چه زمزمه مي كنم اما اين را مي دانم كه براي هر كسي هم نباشد براي دل زخمي من آهنگي خوش است.به راه خود ادامه مي دهم ، گاهي به تو فكر مي كنم به تو كه از نيستي هستم كردي اما هر چه كردم نتوانستم حتي بگويم كه ...
سرم شلوغ نيست ، تنهايم ولي در ذهنم آشفته بازاري است . به هر طرف مي نگرم حتي سوسوي نوري به من نمي گويد راه كجاست ؟
زمزمه هاي شبا نگاه در كوچه پس كوچه هاي تنگ ، در همان كوچه كه من دوستش مي دارم سكوت دلم را مي شكند. من در خود نيستم اما دلم هست گوش به حرف دل مي روم ، چشم شوري مرا هدف گرفته.آهاي ماهي تنگ بلوري پرده دري مكن ، برنگرد كه اگر برگردي اين تُنگ ديگر شكست .
اي زيباروي به چشم من ، تو هماني كه به چشمم به ما نند ماهي اما نگويم كه ما ه مني چون انصاف نيست. مي داني چرا؟ زيرا كه در اين گردش كه گردشي نيست من ماهَم و تو خورشيد ، من نَفَسم و تو سينه (دل را مي گم ها) و من هيچم و تو ...
نمي دانم هر وقت مي خواهم قلم را مطيع حرفهاي دل كنم چرا شرمنده  مي شود ، شرمنده از گفتن آن حرفها كه در دل و زبان هست اما در صفحه نمي آيد با اين حال انصا ف نمي كنم اگر روح قلم را انكار كنم چون حق آب و گِل دارد در اين رُسوا خانه.
عشق زيبا و ظريف اما سرسخت تر از آن كه مي گويند ، هميشه با قدرت تمام كار خود را آغاز ميكند فرصت جنبيدن نمي دهد ، در چشم به هم زدني  دل را خانه تكاني مي كند ، خانه آباد را ويران ميكند و وجود را بي وجود مي كند آه از دست اين كه همه كار مي كند.
به من مي گويند اين گوشه نشيني از بهر چيست؟ مي گويم براي رضايت دل ، مي گويند اين گريه ها براي چيست؟ مي گويم براي سبكي دل ، مي گويند اين زمزمه هاي  اين گونه براي  چيست؟ مي گويم براي دلداري به دل ، مي گويند اين آه براي  چيست؟مي گويم براي  از دست دادن غم شيريني است  كه ازعشق بر دلم نشسته بود.
قلم مرا ياري نمي كند براي از عشق گِله كردن ،  مي گويم  اي قلم از شبيخون اين عشق است كه بر بام خانه ي خراب دلم زاغ ها لانه كرده اند مي گويد اين بهايي نيست مي گويم جز آن ديگر چه دارم؟!!!
با خود گفتم اين سرزمين ديگر جاي امني براي قدم زدن نيست ، ياغي ها غارتش كرده اند . اي كاش از روي دلسوزي هم كه شده تكه اي باقي مي گذاشتند ، هيچ ندارم به تو دهم ، شايد بس است شايد هم تكه پاره اي بيش نباشد نمي دانم ...
سردي دلم را در برگرفته . دارم مي لرزم .يكي دردآ شنا مي گويد آن سردي از گرمي عشق است مي گويم اگر هم باشد دايم  ... مي دا ني چيه ؟ چوب را ديدي به وقت آتش گرفتن چه  زود خود را مي بازد و از خود خاكستر به يادگار مي گذارد عشق نيز شايد به به مانند آ ن باشد اما يك چيزو فراموش نكن درختان يك جور نيستند و تر و خشك هم دارند اما يك حقيقته كه همشون بالاخره ميسوزند و... اگر آب سردي بر رويشان نريزد.
نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:22
[لينك ثابت] |
دوست داشتن
دوشنبه دهم دی 1386

و دوست داشتن از عشق برتر است

 

از استاد شهید دکتر شریعتی، کتاب کویر

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:21
[لينك ثابت] |
سلام قطره
دوشنبه دهم دی 1386

با تو ام بازمانده ی تنهایم

 

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــطـــــــــــــــــــــره

 

شوری ندارم.همه چیز سرد و خشک است.اما سردی کجا و خشکی کجا.هر کدام جای خود.ولی نمی دانم این کدامین جایگاه است که این دو را با آغوش باز پذیرفته.آری دلی است.دلها حکایتهای زیادی داشته اند.شیرین یا تلخ.دردناک و شاید هزاران هدیه. حرف اینجاست. جای دیگر نمی روم.یک کلمه برای من کافی است.آری همین دل.

امروز دلم خیره به زمین می رفت.هزاران تاریکی در قاب روشنی خشک میزد.این ظلمات را دوست دارم.صبا هستند.آری پیام آور دلها...با تاریکیها درهای دلها باز می شوند و دل محرم دلی می تواند باشد.بیا و دل به ما بسپار.بیا و در قافله کنار ما باش.آری حکایت تو هم زیباست. من که حکایتم تکراری است هم شنیده اند.اما باشد یک بار دیگر هم می گویم.

شاعر نیستم پس نمی گویم نسیم خواب از من گرفت.صبح هوای سردی بود.با صدای خشن آن باد از خواب خوشم بیدار شدم.سری به کوچه زدم.بوی خاک می داد حس کردم باران رحمتی آمده ولی خبری نبود.خیال بود و من.از دیشب هوای تو به سرم زده بود.هی خدا خدا می کردم می خواستم فقط ببینمت.می خواستم بگم دوستت دارم به خاطر اینکه دوستیم.همه آمدند.زخمی زدند و تغسیری کردند.من ایستاده بودم در برابر انبوه آدم نماها و فقط نه می گفتم.چه قدر لجباز بودم.ولی همه اش تو دلم داشت قند آب می شد.با سردی عجیب فارغ از همهّّ،بی هیچ چشم داشتی حتی از تو خدا جونم رفتم.در رفتنم مصمم بودم اما تمام وجودم را نمی بردم.خودم نمی دانستم برای چه می روم.برای یک لحضه رضایت دل، از چندین دل گذشته ام.بر زبانم دروغ راندم.بر همه ظلمی روا داشتم و بالاخره رفتم بدون آنکه بدانم چه کسی است با من می رود.برای اولین بار جسم و جان را تشخیص نمی دادم.حالت عجیبی بود.همه می گن من هم می گم به کوی یار رسیدیم.چه آسان بود.تازه می فهمیدم انتظار چیست؟تو هم فهمیدی!انتظار انتظار داشتن!آری گنگ گفتم.می شکنم.با دل پر نرفتن یعنی انتظار نداشتن و من توقعی نداشتم.تازه فهمیدم آن موقع ها که با آن شوری رفتم به دیدار او زمان چقدر لجبازی می کرد.نمی خواست به پیش رود.چند ساعتی گذشت.همه آروم بودن و من هم رنگ همه گرفته بودم.برای اولین بار خودم را مثل آنها یافتم.حتی خنده هایم از جنس خنده ی آنها بود و برای اولین بار همه بودن را فهمیدم.چه قدر دردناک بود.در این تنگ جا دل یار هم جا نمی شد و خوب شد که او را ندیدم.و ما برگشتیم و خود خود من در روحم جریان یافت و باز من شدم همان که بودم.

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 18:20
[لينك ثابت] |
بنام تو
دوشنبه دهم دی 1386

بنام تو

          چند وقتی بود که می و چانه ام را گرم کنم اما تردید داشتم که می توانم همچو قبل ترانه ی خواستم قلم در دست بگیرم وعقده ها بر این برهوت سفید بریزم و شاید کمی پرحرفی کرده دل بگویم و یا در کشاکش این دو متناقض می مانم.چون ناگفته نماند که این عقل ناقصم هزاران حرف در جبین دارد و روزی...نمی دانم چه خواهد شد بالاخره با هزارها آرزو ،زحمت،اندیشه و حرفهای تو دل برو و نمی دونم شاید بیگانه،شروع به خط خطی کردن کردم.اما از هر چه بگذریم باز سخن دوست خوش است.هزاران بار در کمند چه کنم آیا بگم؟ آیا نگم؟ گرفتار شدم اما نخواستم حرف دل با غیره دلدار بگویم.هزاران بار سرزنشم کردند اما پرده بر اسرار زدم و هیچ نگفتم مثل کودکی خجالتی و غریب که فکر می کند همه ی تقصیرها زیر سر اوست هیچ نگفتم .آخر عهدی چنین داشتم.عهد که چه بگویم پیوند...نام پیوند برای همه آشناست.اما پیوند من و تو چیزی دیگر است.یکی نا آشنا بر من می خندد باشد من هم به احمقیت خنده اش می خندم.آنوقت در دل به آرامشی می رسم همچو کویر که اما او هم آرامش ندارد چون حدیث مقدّسی دارد که با هیچ کس نگفته.می دانی آری حدیث خاک که نمی دانم چگونه خون شد.آری خاک را هم اکنون با خون می شناسند و من بسیار گفتم که پیوندی با لاتر از عشق دارم.آری خاک از عشق برتر است.همان که گقتم پیوند خاک...خاک با همه افتادگی اوج استقامت است.سنبل مرد صبور،قلب خونین درد و هزاران هزار که نمی توان گفت چون که گفته اند آنها که بیش از من تحویلش می گیرید.

            بگذریم میخواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم وبه قول ما ترکی زبان ها قات قاریش کنم . چون میدونی این لجن اگه یکجا بمونه بویش همه جارو میگیره واسه همین جلوی جوی خون رو باز کردم . گفتم باشد دیگران هم بفهمند مگر چه میشود.؟!

حالا دیگه من تنهام.با تو اما بی هیچ کس. تنها رفیقم همین شب سیاهی است که ستاره هایش نقش غمهای زیبایم اند. خدایا نمی دانم از تو چه میخواهم ولی هوای عجیبی به سرم زده میخواهم بگویم همیشه میخواهم با غم زندگی کنم.چون خوشی برای من مهمان غریبی است که گناه و اندوه و حسرت هدیه ی اوست.

           میخواهم گریه کنم به خاطر آن ها که دارم ولی نمیدانم برای چه؟ اما اشک در چشمانم حلقه بسته، قطره با من لج کرده، سکوت که همیشه آرزویش را می کردم حالا به لحظه های محالش نزدیک شده... ای خدا آیا من راهم را گم کرده ام؟دستی بگیر فانوسی به دستم ده که میدانم من تحمل پرتو تو را ندارم .میمیرم گر چه از خجالت هزاران بار مرده ام ولی تو میدانستی که این خاک چه لجبازی ها و احمقیت هایی که با تو ندارد.گویا رحمان بودنت هم شده بازیچه ی دست این و آن تا چه رسد به رحیمیّت. نمیدانم چقدر میفهممت ولی میدانم که احمقیّت را در خود معنی کرده ام فقط به خاطر اینکه میگویم میخواهم تو یار من باشی. از برای اینکه همه دنبال یک تکه نان هستند که این نان خیلی واژه ها جایگزین خود دارد که اعوذ بالله هیچ نمیگویم که بعضی ها گویند راه کجاست؟تو کجا میروی؟نمی دانم روزی شجاعت خواهم داشت که بگویم من چنان کردم و چنین که می دانم خیر.پس شایسته است که از خود متنفرم زیرا که من از آدمهای با جرأت خوشم می آید که حلقه به گوش هیچ کس نیستند.اما جرأت هم در تنهایی معنی پیدا می کند که در جمع گناهی است صحبت از آن کردن.هر واژه ای می تواند سنگ صبوری باشد و هزاران حرف و نفس را به دنیای مادّه رها کند که مادّه نتواند تحمّل آن.از آن است که حرف هم برای خود کوهی است.بله،با جرأت،با صلابت،شکست نا پذیر و...من نمی دانم که به کوه بگو یم یا کوه به من بگوید که هر دو یکی است ولی کاش نبود چون که دوستی این دو هرگز هرگز.         

           با سکو تی نازنین بر دل سیاه شب نفرین است که می کنم اما چه حاصل! فکر نکن بیخود است خود می دانم که به او می گویم.زیرا که نه برای او اثری دارد و نه او را یاری و رفیقی.از آن است که گفته اند محرم سر الله و نه سرّ الله که گفتم محرم سرّ هر کسی است زیرا که سیا هی هیچ نمی شناسد و همه را به یک شکل می بیند. نه رفیق می فهمد و نه بیگانه که در چشم او همه کس و همه چیز یکی است و تو آسان عقده هایت را در سیاهیش رها کن که نه دوست می خواهد و نه دشمن و به حرف هر مرد و نامرد،کس و نا کس گوش فرا می دهد.

           آه ببین چی شد.می خواستم از کجا بگویم، سر رشته حرف کجا ما را برد.آخر که در این دو وجب خاک که به بخشندگی هر چه تمام قدوم مبا رک لجنی را پذیرفته و اقامت کرده و هر حیوانی را در خود می بالیم آن هم با صد ناز یا بدتر تنبّه و بر پهنه ی پاک این صحرای بی انتها رها می کنیم. آخر که چه بشود؟می خواهی جای تفرجّی هم باقی نگذاری؟آری شاید چنین است مرام تو که از این مرام حرف نزن که سراپا جسمی می شوم و بر خیال ننگین تو می خندم که مرام مال یار است و ما همه بی مرامان گرد او.شاید که به یکی از هزارها دمیده باشند سرود مهر را.من و تو را شفاعتی اگر هست از اوست که مرام اصالت مرد است و من مرد نمی بینم.آن یکی را گفتم،گفت نامرد نیستم ،گفتم باشد اما مرد هم نیستی.

            من میان جمعیتی می زیم که زیستن بهتر است از این که بگویم زندگی می کنم.آری می زیم میان مردمی که مال خود نیستند،می زیم میان مردمی که به هر ترانه می رقصند و برای آن خوی کثیفش،حرمت ناموس و شرف را می آورد که فکر نمی کنم... بیایید زندگی کنیم،بیایید آشنا شویم،بیایید با دل سخن بگو ییم و با دل بشنویم و اخلاق را آنچنان بیاموزیم که نفس پاک به ما آموخت.به دور از بخالت،خساست،شرارت و... آری این است که معنی بزرگ آرامش فکر و درون.این نیست که اخلاق در زبان نهفته باشد و آن که خوب فن سخن گفتن بلد است نه این نیست که از دل سخن می گوید بلکه هر که تراوشات ذهنی اش برای چرب زبانی خوب است خوب می گوید که این یافت نشود میان این همه خوبان.ولی چیزک بدی نیست اگر من هم شمّه ای از آن داشتم بد نبود که زیبا بود چون که خالق را هم...

مرا با همه وجود ببخشید که نتو انستم از راز گل سرخ و پنجره و سجّاده ی عبادت و آینه و ... بگویم چون کین دل بسیار داشتم و زمان آن نبود که هر گوشه ای، آن که قلم به دست گرفته از آنها بسیار گفته که می دانم می گویی نه در فهم من می گنجاید و نه در فهم تو.اما بی غل و غش و به دور از هیچ هیا هو و آن هم زیر باران وحشتناک چشمک زنان در نکبت و سراسر سیاهی از این ساده تر و چرب تر چیزی نتوانستم بگویم که گفتم نه...

بر گناه سوار شدم و با بالهای رحمانیت تو به پرواز در آمدم تا خود را به آن رحیم برسانم اما حکایت ما برای همه فریب و برای من دست نیا فتنی شد.

راست است که بی مایه و بی اساس بود       اما حرف دل بود و خالی از شکّ و ابهام بود

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 13:18
[لينك ثابت] |
شعر زیبای استاد شهریار در زمینه قوم ستیزی در ایران
دوشنبه دهم دی 1386

شعر زیبای استاد شهریار  در زمینه قوم ستیزی در ایران

چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من



تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من



به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل
فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل
ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من



بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من



چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد

چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من



چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن


 

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من



تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن


 

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من



کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان
از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 13:16
[لينك ثابت] |
بی کسی
دوشنبه دهم دی 1386

من هم به نوبه ی خودم فرا رسیدن ایام محرم

 

 را به همه ی شیعیان جهان تسلیت می گویم.

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 13:15
[لينك ثابت] |
سنله من تکیخ
دوشنبه دهم دی 1386

این مطلب به زبان ترکی آذربایجانی(نه آذری) نوشته شده است. ترجمه ی فارسی آن در زیر آمده است. 

 

سنله من تکیخ

 

گنه ده من توتقونام. بو یوخ حالیمینن یازیرام. بیلمیرم نیه، بیلمیرم کیمه؟ یانقیم وار. یاز ماخ یانقیسی. نیه کی تکم و تکلیک گوزلدی، نیه کی اوزونده اوزیوی ایتیریسن. بیلمیسن نیین دالینجا سان. الیه بیلسن ایستییرسن تک اوزون اولاسان.

یول چتیندی. من تکم. یاریم یوخ. تانریم منی باغیشلا نیه کی بیلمدیم نیه تکجه سن تک سن. منله سن دوستیق. اودور کی ایستمیرم سنی ده تکجه گورم اما اولمور.سنله چوخ بیریل لریمیز واریدی. من عهدیمی سیندیردیم اما سن منن قیرمادین، منی قورومادین. سن تکه بیرداناییدین کی تکلیک لریمده منله واریدین. سن بولمورم کیم سن، نه سن اما اورگیم ده هر چاغ آخیسان. من سنی مینلر یول گورموشم اما اینانمامیشام. حیف! حیف! حیف!

کاش سنس اینانایدیم. کاش سن ده منی او بیرسیلرجه سویدین.یا دا کی سویرسن.بولمورم. هچ زاد بولمورم. اما بولورم کی سنین بیرلیکیوَ اینانموشام.

من نیه؟ من نیه گرک تک قالایدیم؟ من سن جه تک لیغا تابیم یوخ. سن اُ بیردانا سان کی هامی تانیییر اما من اُ بیر دانایام کی سنن سونرا هچ کس تانیمیر. ایندی بولورم کی من سندن ده یالقیزام اما سن منه هامی سان.من هچیمیشم و سن....

منیم گوهوموم یوخ. من بیر روح ایستییرم. من بیر گوی نفس استییرم.من، اوزومون آیریسین ایستییرم. من بولورم نه ایستییرم و نا حق یره ایستمیرم.

تانریم تکلیک لریمده باغلییدیم، بو نه ظلمیدی کی دنیادا منه زیندان اولدی. من جماعت سوزایله اولمیشدیم بو نه ظلمیدی که ترانه لر ده دیل یاراسی اولدی من اوزومون گوزلریمده ده ایتمیشیدیم بو نه ظلمیدی کی خالیقین گوزونن ده یوخ اولدوم. من دوداخلاریمین دالیسیندا مینلر سسیز

 

گنه ده من توتقونام. بو یوخ حالیمینن یازیرام. بیلمیرم نیه، بیلمیرم کیمه؟ یانقیم وار. یاز ماخ یانقیسی. نیه کی تکم و تکلیک گوزلدی، نیه کی اوزونده اوزیوی ایتیریسن. بیلمیسن نیین دالینجا سان. الیه بیلسن ایستییرسن تک اوزون اولاسان.

یول چتیندی. من تکم. یاریم یوخ. تانریم منی باغیشلا نیه کی بیلمدیم نیه تکجه سن تک سن. منله سن دوستیق. اودور کی ایستمیرم سنی ده تکجه گورم اما اولمور.سنله چوخ بیریل لریمیز واریدی. من عهدیمی سیندیردیم اما سن منن قیرمادین، منی قورومادین. سن تکه بیرداناییدین کی تکلیک لریمده منله واریدین. سن بولمورم کیم سن، نه سن اما اورگیم ده هر چاغ آخیسان. من سنی مینلر یول گورموشم اما اینانمامیشام. حیف! حیف! حیف!

کاش سنس اینانایدیم. کاش سن ده منی او بیرسیلرجه سویدین.یا دا کی سویرسن.بولمورم. هچ زاد بولمورم. اما بولورم کی سنین بیرلیکیوَ اینانموشام.

من نیه؟ من نیه گرک تک قالایدیم؟ من سن جه تک لیغا تابیم یوخ. سن اُ بیردانا سان کی هامی تانیییر اما من اُ بیر دانایام کی سنن سونرا هچ کس تانیمیر. ایندی بولورم کی من سندن ده یالقیزام اما سن منه هامی سان.من هچیمیشم و سن....

منیم گوهوموم یوخ. من بیر روح ایستییرم. من بیر گوی نفس استییرم.من، اوزومون آیریسین ایستییرم. من بولورم نه ایستییرم و نا حق یره ایستمیرم.

تانریم تکلیک لریمده باغلییدیم، بو نه ظلمیدی کی دنیادا منه زیندان اولدی. من جماعت سوزایله اولمیشدیم بو نه ظلمیدی که ترانه لر ده دیل یاراسی اولدی من اوزومون گوزلریمده ده ایتمیشیدیم بو نه ظلمیدی کی خالیقین گوزونن ده یوخ اولدوم. من دوداخلاریمین دالیسیندا مینلر سسیز سوزوم واریدی بو نه ظلمی دی کی دوداقلایمیدا بیر بیرینه بند ایله دین. منیم اوزلیگیمده ده دینجیم یوخیدی نیه ....؟

تانریم من آغلامیرام! نیه کی کیشیلرین حرمتی سینار. من یاشلاریمی اورگیمه توکیرم ته کی دامالاریمدا قان اولسون و جانیمی دیریدسینر.

سن اول تکلیک، من اولوم تکلیک و گنه دهده دینجیم یوخیدی نیه ....؟

تانریم من آغلامیرام! نیه کی کیشیلرین حرمتی سینار. من یاشلاریمی اورگیمه توکیرم ته کی دامالاریمدا قان اولسون و جانیمی دیری تکلیک. سوزوم واریدی بو نه ظلمی دی کی دوداقلایمیدا بیر بیرینه بند ایله دین. منیم اوزلیگیمده دسینر.

سن اول تکلیک، من اولوم تکلیک و گنه ده تکلیک.

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 13:13
[لينك ثابت] |
(¨*.¸دلایلی که می توانید بر مرد بودن خود افتخار کنید ¸.*¨)
دوشنبه دهم دی 1386
همیشه از نام خانوادگی شما استفاده میشود

مدت زمان مکالمه تلفنی شما حداکثر30ثانیه است

برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید

درب تمام شیشه های مربا وترشی را خودتان باز می کنید.

 دوستان شما توجهی به کاهش و افزایش وزن شما ندارند

جنسیت شما در موقع مصاحبه استخدام مطرح نیست.

لازم نیست کیفی پر از لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید

ظرف مدت10 دقیقه می توانید حمام کنید وبرای رفتن به مهماتی آماده شوید

همکارانتان نمی توانند اشک شما را در بیاورند

اگر در 24 سالگی هنوز مجردید احدی به شما ایراد نمی گیرد

رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است.....

با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشکلات احتمالی را حل کنید

وقتی مهمان به خانه شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید

بدون هدیه می توانید به دیدن تمام اقوام ودوستانتان بروید

می توانید آروزی هر پست و مقامی را داشته باشید

حداقل بیست راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه داخلی وخارجی بلد هستید

ضرورتی نداره روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید

وبالاخره روزی یک پیرمرد موفق خواهید شد

انشاءالله

نوشته شده توسط محمد جوادعلی نوری در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 13:10
[لينك ثابت] |
Your Weblog Banner
Digital Clock - Status Bar